تبليغاتX
khasteh
دوست دارم تو شطرنج زندگی اگه کارم به کیش شدن رسید مات نشم
 | 
سال نو مبارک سال خوبی داشته باشید.
 | 
سلام

تا حالا شده تو دوراهی گیر کنید.

خیلی سخته

خسته شدم بابا از این زندگی

نمیخوام زندگی کنم دیگه بسه.........

                                                یه عالمه حرف دارم ولی نمیتونم بگم

 | 
 

زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق...

بیاندیش اندازه عشق در زندگیت چقدر است؟

در کجای زندگیت است؟

دلم به حال عشق می سوزد.چرا سالهاست کسی را عاشق ندیدم؟...

مگر نمی دانیم برای هر کاری عشق لازم است  ...

رهگذری آرام از کنارم می گذرد و بدون حس عشق می گوید : صبح بخیر....

 صدایش در صدای باد گم می شود و به گوش قلبم نمی رسد.

زمان می گذرد

و در انتهای راه می فهمی چقدر حرف نگفته در دل باقی مانده،

حرفهایی که می توانست راهی به سوی عشق باشد.


حرفهای ناتمامی که در کوچه های بن بست زندگی اسیرند.

.

.

.

ناگهان لحظه غربت می رسد

و تو در می یابی که چقدر زود دیر شده..

به تکاپو می افتی...

در غربت بیابان ,در کوچ شبانه پرستوها, در لحظه وصال موج و ساحل،

در... دنبال عشق می گردی.

دیر شده خیلی دیر.

هر روز دوست داشتن را به فردا می انداختی

 و حالا می بینی دیگر  فردا یی وجود ندارد.


سالها چشمت را به رویش بسته بودی

و نمی دانستی و یا شاید نمی فهمیدی.

امروز حرف حقیقت را باور می کنی ...

اما افسوس که خیلی زودتر از انچه فکر می کردی دیر شده...

 | 

سلام

بعد چند وقت میخام امشب بنویسم

پاییز با غم بزرگ از دست دادن مظهر عدالت

اومدش عدل علی عدلی بود که هرگز همتایی نداشت

مناجاتهای او در دل شب با چاه نمونه عشق واقعی بود

تا حالا فکر کردید ببینید واقعا علی که بود که هنوز

بعد از هزار و چندین سال از رفتنش هنوز که هنوزه

تو این شبا به یاد مظلومیتش گریه میکنیم به یاد عدلش

گریه میکنیم ولی میدونید دیشب داشتم به این فکر میکردم

که چرا تا وقتی تو این شبا هستیم یه جورایی دوست داریم

خوب بمونیم و دیگه سمت گناه نریم دیگه آدمی بشیم که

خدا میخاد و به قولی پشیمونیم از گناههای گذشته امون

ولی این شبها که تموم میشه دوباره میشیم همون آدم

گذشته و همه چی از یادمون میره یا اینکه یادمونم نمیره

ولی در مقابل محیط وشرایط کم میاریم

آدم به یاد این شعر می افته که عجب صبری خدا دارد

رفتن ما تو این مجالس هم توفیق میخاد خیلی ها تو این

شبها نمیتونن برن تو این مجالس پس بابت این موضوع

خدا رو شکر که خدا این سعادت رو از ما نگرفته

و به قولی چشمه اشکمون هنوز خشک نکرده

از اینجا به این موضوع میرسیم که واقعا خدا قابل وصف

نیست ولی به نظر شماها چه جوری آدم تو سیستم این

شبها بمونه و زیر قولهایی که به خدا میده نزنه

من فقط حرفهای دلمو زدم و خودم از همه ضعیفتر

هستم و هیچ ادعایی ندارم ولی واقعا به نظر شما

باید چه کرد که هم اینجارو داشته باشیم هم آخرت

موفق باشید و تو این شبا مارو هم دعا کنید.

یا علی

 

 | 

 

رفیقان قدر یکدیگر بدانید  

 

                       اجل سنگ است

                                            و

                                           انسان مثل شیشه

   هی روزگار چقدر بی معرفتی 

 

بعضی وقتها خیلی راحت اونایی که باهاشون خاطره داری

رو ازت میگیره کاشکیکه ما آدما قبل از اینکه بریم به فکر

رفتن باشیم آره رفتن شوخی نیست یه روزی میریم ولی

حیف که شل گرفتیم و فکر میکنیم که موندگاریم چند روز

پیش فکر میکردم که تبادل غم و شادی زندگی رو میسازه

ولی واسم سوال بود که خدا اول شادی رو آفرید که غم

در کنارش معنی پیدا کرد یا برعکس نمیخوام سرتون رو

درد بیارم ولی تو کار آدما موندم  به خودت قول میدی که

تموم شد از امروز درست میشم ولی شاید به یه هفته نرسه

که یا یادت میره یا در مقابل شیطان تسلیم میشی.

خلاصه دوستان گرامی این فلسفه زندگی خیلی عجیبه

آدم میمونه که زندگی با همه قشنگیش میتونه در

یک لحظه تموم بشه ولی خوب روزگار رحمی تو کارش

نیست و باید یه روزی رفت .

خیلی سخته

           خیلی سخت

 | 

روزها گذشت و گنجشک با خدا هيچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه می گفت:می آيد من تنها گوشی هستم که غصه هايش را می شنود و يگانه قلبی ام که دردهايش را در خود نگاه می دارد و سرانجام روزی گنجشک بر شاخه ای از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لبهايش دوختند. گنجشک هيچ نگفت. و خدا لب به سخن گشود. با من بگو از آن چه سنگينی سينه ی توست. گنجشک گفت: لانه ی محقری داشتم. آرامگاه خستگيهايم بود و سر پناه بی کسی ام.تو همان را هم از من گرفتی. اين طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه ی محقرم؟ کجای مملکت تو را گرفته بود؟ و سنگينی بغض راه گلويش را بست و سکوت کرد. سکوتی در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمين مار پرگشودی. گنجشک خيره در خدايی خدا مانده بود. خدا گفت : و چه بسيار بلاها که بواسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی. اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چيزی درونش فرو ريخت و های های گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد

 | 

در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود،فضيلت ها و تباهي ها در همه جا شناور بودند،آنها از بيکاري خسته و کسل شده بودند.روزي همه

فضايل و تباهي ها دور هم جمع شدندخسته تر و کسل تر از هميشه.ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت:بياييد يک بازي کنيم مثلآ قايم باشک.همه از اين پيشنهاد شاد شدند و

ديوانگي فورا فرياد زد من چشم مي گذارم ، من چشم مي گذارم.و از آنجايي که هيچ

کس نمي خواست دنبال ديوانگي بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمانش را بست و شروع کرد به شمردن ...يک...دو...سه...همه رفتند تا جايي پنهان شوند!لطافت خود را به شاخ ماه آويزان کردخيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد.اصالت در ميان ابرها مخفي گشت.هوس به مرکز زمين رفت.دروغ گفت زير سنگي پنهان مي شوم،اما به ته دريا رفت.طمع داخل کيسه اي که خودش دوخته بود مخفي شد.و ديوانگي مشغول شمردن بود.هفتادونه...هشتاد...هشتادويک...همه پنهان شده بودند ،جز عشق که همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد و جاي تعجب هم نيست چون همه مي دانيم پنهان کردن عشق مشکل است.در همين حال ديوانگي به پايان شمارش ميرسيد.نود و پنج...نود و شش...نود و هفت.هنگامي که ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و در بين يک بوته گل رز پنهان شد.ديوانگي فرياد زد دارم مي آيم ، دارم مي آيم.و اولين کسي را که پيدا کرد تنبلي بود ، زيرا تنبلي، تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و لطافت را يافت که به شاخ ماه آويزان بود. دروغ ته درياچه،هوس در مرکز زمين،يکي يکي همه را پيدا کرد بجز عشق.او از يافتن عشق نا اميد شده بود.حسادت در گوشهايش زمزمه کرد،تو فقط بايد عشق را پيدا کني و او پشت بوته گل رز است.ديوانگي شاخه چنگک مانندي را از درخت کند و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد.عشق از پشت بوته بيرون آمد با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون ميزد.شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمي

توانست جايي را ببيند.او کور شده بود.ديوانگي گفت:من چه کردم ، من چه کردم ، چگونه مي توانم تورا درمان کنم عشق پاسخ داد:تو نمي تواني مرا درمان کني اما اگر مي خواهي کاري بکني، راهنماي من شو.

 

 

.. و اينگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و ديوانگي همواره کنار اوست.

 | 

 

سلام به همه دوستان عزیز و همراه.

دمیده شدن دوباره روح در کالبد طبیعت و فوران زندگی و نشاط در رگهای هستی را بر شما

عزیزان شادباش گفته و سالی سراسر عشق و شور و شادکامی را برایتان آرزومندم.

 

 | 

...بهار در راه است!

 و من هنوز قلبم را نشُسته ام !

و پای این سیاهی ها را از خانه ام جدا نکرده ام!

بهار در راه است ،

این را از عطسه هایِ باغچه می فهمم!

و از صدای پچ پچِ ابرها!

و از نقطه چین سیاه و سفید جاده ها ...

و تمام پندارم غرق این سوال است :

راستی مرا چگونه می خواستی؟!

____

کاش می دانستی ،

 به دنبال تو از بهاران پیش اُفتاده ام ! 

 راه را گم کرده ام ،

بهار را گم کرده ام،

خودم را گم کرده ام ،

تمام جاده را گم کرده ام ...!

____

بهار در راه است ،

و من به بهار دیگری فکر می کنم !

به بهاری که شیرینی اش، از این  رنجهایِ

روزهایِ آخر اسفند بیشتر باشد!

به بهاری که سوگواری هایم ،

در شکوه قدم های تو به آخر برسد.

و فصل شیرین سُرایش غزل های من باشد.

____

بهار در راه است ،

و من هنوز ناجوابِ آخرین سوالم ،

که مرا چگونه می خواستی؟

بهار می آید و من به گلهای سرخ سیمای تو می اندیشم!

که امسال بی آن دو ،یک سال پیرتر می شوم!

و دلم برای باران می سوزد ،

که امسال با اشک های من شور می شود !!

و من سال دیگری ،از فصل آشنایی دورتر می روم!

_____

بهار در راه است،

و چه اندوهگین بهاری است،

وقتی باور من ،

بهار را در میان کوچه های سردِ زمستان جا می گذارد ،

و خالی تر از حباب، بر بهار تازه تحمیل می شود!

و نمی داند آخر ، راستی،

مرا چگونه می خواستی؟ ! 

 

 | 


design : shemiranat